«آرامشی جاودانه»

تو مرا شاعرانه می خواهی؟
گوشِ دلت را بیاور، و بسپار،
بگذار حرف دل بر دل بشیند،
و عاشقانه بماند
آرامشی جاودانه بیاورد
تا بر زبان
بر چشمی دیگر نیاید
حریرِ نسیمی برگیسویِ رهایِ تو بخواند،
بادی ، طوفانی نباشد
قطره ی بارانی بر آن دستِ گشاده ببارد ،
یادت باشد:
دیر یا زود شاخه ای از شکوفه،
میوه ای بر آن دست دارد
همانجا شرابی از خاطره می سازد
مستیش در دلِ دیوانه می ماند…
زبان بگشای ؛
کدام واژه ی جانانه ام را می خواهی؟
شعر می شود !
سراغ دل شیدایت می رود
علی شریعتی مقدم
۲۶ مرداد ۱۴۰۵











