اشعار

«در شگفت مهر»

لابلای برگهای پاییزی
در شگفتِ مهر
نور می‌آمد
ماه رفته بود
خورشید ستاره ها را به
آسمانِ دور سپرده بود ،
آگاهی در راه بود
آبادی، آزادی ، شادی ، رواداری
در پناهی به انتظار نشسته بودند؛
درختِ صبور ، صدای آب ،
گذر زمان را جویِ آب شنیده بود،
کلاغی در غار غار خود ،
بر شاخسار نشسته ،
پنجره باز هوای تازه ی سرد
خبر از برگ‌ریز لحظه ها می‌داد،
غنچه های زعفران ،
آن تیژهای مهربان،
صحبت از ارزشِ آمدن
حرفی از کوشیدن ، افزودن
زیبایی ، نیکنامی
در ردیف دوستان بودن داشتند
بوی محبت ، رنگِ زندگی
طعمِ شادی ، عطرِ معرفت داشتند.
دستِ پاک شرافت بود و مهرِ و راستی؛
درستی ؛
از قدیم گفته بودند
این دست های آمده با عشق
درنور بامدادی، در شکوهِ وجودی انسانی؛
حرکت،
نیکویی ، بی گمان برکت داشتند.

علی_شریعتی مقدم
۲۳ مهر ۱۴۰۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *