اشک فیروزه

«اشکِ فیروزه »
مادر معدن فیروزه بود
رفتم سنگی یافتم
به دل ، به آبِ دیده ام سُفتم
نگینی شد
رفیقِ شفیقی شد
نمی تونم که پنهانش کنم
نمی دونم کجاش بگذارم
به چشمم؟
به گونه؟
به شانه؟
که این اشک باری نیست بر شانه!
گمانم بر همان دل گذارم
در مشتم نگه دارم، برون آرم جانانه…
شریعتی مقدم_علی (شمع)