اشعار(شمع)

«گندم گندمی»

گندم گندمی

شاید از داسی گذشته؛

در خوشه ای به خرمنی رود

به زیرِ سنگِ آسیابی،

آب و آتشی آید

در تنوری داغ،

تکه نانی شود،

خشکیده دستِ درویشی فرو برده در آب؛

نگاهی به آسمان

آرامشی در گوشه یِ کوچکی از زمان؛

شاید نه،

در دلِ زمین بماند،

جای دیگر،

در جمعی بهتر سر برآرد،

به حرکت درآید،

به نور و سبزه ی نوروز ما

به خنده ها در پی اشکها؛

در دیداری بهاری

با همراهی سکه ای طلایی،

سمنو و‌ قرمزیِ ماهی

در سفره ی سپیدِ صلح، دوستی

این پرچم سه رنگ که می دانی،

به هوایی خوب،

شادمانه، عاشقانه

به آزادی به زیبایی برسد…

“شریعتی مقدم_علی”

ششم اسفند ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *